منوچهر خان حكيم

60

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

سروقت غلام رسيد . چوبى بر غلام زد كه : چرا اين بيچاره مىزنى ؟ كه آن دست پيدا شده گريبان او را گرفته بدر برد ( 36 ) اين خبر به والى تركان دادند كه غلامى كنيزى را آويخته چوب مىزند و هركس به ممانعتش مىرود ، دستى پيدا مىشود او [ را ] بدر مىبرد . الماس جادو گفت : اين مقدّمه به سحر مىماند . شاگردى داشت كه او را افغان جادو مىگفتند ؛ گفت : اى افغان ! برو او را نگاهى بكن دست و گردنش بسته نزد من بيار . افغان آمده نهيب داده كه : چرا اين‌همه او را مىزنى ؟ غلام ملتفت بر او نشد . افغان هى بر او زد كه اى حرامزاده ! خليفهء دمّامهء جادو از تو مىپرسد ، تو جواب نمىگويى ؟ ! غلام درشتى در جواب گفت . افغان سيلى بر او زده كه كلاغ پيدا شده ، به فرياد آمد و آن دست گريبان افغان را گرفته بدر برد . خبر به الماس دادند . الماس خود برخاسته ، تركى را پيش فرستاد و گفت : سررشته ، اين كلاغ است . او را تير بزن كه عمل به كار شود . خود رفته تازيانه‌اى به غلام زد كه كلاغ به فرياد آمد . آن دست پيدا شد كه الماس را بربايد كه آن ترك تيرى به جانب او گشاده داد و او را هلاك كرد . كلاغ بر زمين افتاد و آن دست الماس را رها كرد . الماس نهيب داد كه : بگيريد . غلام كنيز را بغل زده ، زمين شق « 1 » شده هردو بر زمين فرو رفتند . الماس پشت دست بر دندان گزيد و تأسف بسيار خورد . اما چون شب به سر درآمد ، الماس گفت : مگر من مرده‌ام غلام و كنيزى بيايند به اردوى ما دستبردى نمايند ؛ من نيز امشب به اردوى اسكندر رفته دستبردى نمايم . پس آن حرامزاده متوجّه اردوى اسكندر شده ، اسمى خوانده به ياران و بارگاه‌نشينان ، و چنان خواب بر ايشان غلبه كرد كه اعضاى ايشان را به مقراض « 2 » كندند [ ى ] خبردار نشدندى . بعد از آن خود را به بارگاه ارسطو رسانيد و سر بريده و تنش را به صورت تن ارسطو مرّبى « 3 » ساخته و آن سر بريده را برداشته بدر رفت . اما چون صبح دميد ، غوغا در بارگاه ارسطو بلند شد و خبر از براى اسكندرآوردند كه امشب ارسطو را در جامهء خواب سر بريده‌اند و بدن او را انداخته و سرش را برده‌اند . اسكندر بسيار آزرده شد . گفت : اين سزاى آن‌كس است كه به علم سحر كار كند . يكى را

--> ( 1 ) . شق : شكافته . ( 2 ) . مقراض : قيچى . ( 3 ) . مربّى : پرورده .